تبليغاتX
کاوشگر
شعر- داستان کوتاه و مقالاتی در خصوص آثار ادبی,مذهبی و روانشناسی
اگه ایران بودم برای شب یلدا با میز و پتو کرسی درست می کردیم و همه ی خوراکیا رو میذاشتیم روش. آقاجون می نشست بالای کرسی، ماها دورش، خورده ریزه هام زیرش وول می خوردن و پاهای بقیه رو قلقلک می دادن. بعد آقاجون قصه می گفت و من باز صدای خسته شو ظبط می کردم و خودم می رفتم به خاطرات بچگی... به شبایی که با خواهرم دو طرف آقاجون میخوابیدیم و هر کدوم یک دستشو نوازش می کردیم و قصه می شنیدیم... یادم نمیاد هیچ کدوم از قصه هاشو نیمه شنیده باشم.

ولی حالا...

مطمئنم امسال هیچ کس همت نمی کنه. همه گرفتارن. من اینجا تنها... آقاجونم دیگه خیلی کم توان شده. خدا همه پدر بزرگها و مادربزرگها رو در امان خودش حفظ کنه. دنیای فعلی دنیای سرد و بی روحیه. اونا تنهای شمع های رو به زوالن که می تونن به لحظاتمون گرما و صفایی از جنس قدریم الایام ببخشن.

اینقدر یلدای امسال سرد و بی روحه که مطمئنم برای فرار از عذابش تبدیلش خواهم کرد به کوتاه ترین شب سال...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 18:12  توسط فاطمه  | 

سوار اتوبوس می­شم. آدرس رو به راننده نشون می­دم . راننده فقط به زبان محلی می­تونه حرف بزنه با این حال آدرس رو نگاه می­کنه و به همون زبان محلی بهم می­فهمونه که هر وقت نزدیک شدیم بهت میگم. 10 دقیقه بعد صدام می­کنه و دوباره آدرس رو ازم می­گیره و پیش خودش نگه میداره. کسی رو صدا می­زنه، موبایلشو میده وازش میخواد شماره­ای رو که کنار آدرسم نوشته شده بگیره تا راننده صحبت کنه. وقتی ارتباط برقرار می­شه. راننده شروع می­کنه به صحبت کردن و به زبان تلگو از طرف می­پرسه که دقیقا آدرس کجاست . ما الان کجاییم و بهتره که کجا پیادش کنم. ارتباط قطع می­شه. این­بار با گوشی خودم شماره رو می­گیرم و میدم دستش. 

به پایانه که می­رسیم. همه پیاده می­شن. از من می­خواد بمونم. سریع می­ره با مسئول خط صحبت می­کنه و بعد از دقایقی با یه کاغذ بر می­گرده. پیاده می­شم. یه ریکشا دربست رو صدا می­کنه ، کاغذ رو می­ده دستش و ازش می­خواد که دقیقا همین­جا من رو پیاده کنه. با یک لبخند و تکون سر بهم اطمینان می­ده که همه چیز حله. بعد سریع برمی­گرده طرف اتوبوس و حرکت می­کنه... بی­اونکه حتی منتظر تشکر بمونه...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:53  توسط فاطمه  | 

خدای من از شدت عصبانیت گاهی خندم میگیره. آخه تا چه حد یک قوم میتونن بی سلیقه باشن؟ اگه کفشاشونو مجانی  هم بدی به مادربزرگت بازم نمیپوشه.
میگی لباس وسترن میخوام میگه اکی. میبردت یه آستین چین چینی بهت نشون میده میگه خوبه؟ میگم وسترن آقا وسترن. میگه اکی اکی. میره یکی دیگه میاره با سه تا پاپیون و گل گنده میگه بفرمایید! میگیرم میزارمش اونجا میگم دستت درد نکنه. ولش کن این شلوار لی رو قدشو کوتاه میکنی؟ نشونشم میدم تا
 کجا. میگه اکی طولشو میزاره تو (باریکش میکنه) میگه اینطوری؟!!!

در مورد پسند. نمیتونم بگم پسند مردم اینطوره. چون بارها دیدم چیزی رو که تو یه فروشگاه خوشم اومده، ازش خیلی کمه یا دورش رو کلی مشتری هندی گرفته. پس ظاهرا مشتری زیبایی رو میفهمه. ولی من نمیدونم فروشنده جماعت اینجا چرا اینقدر خنگ... بد سلیقه... و چشم و گوش بستس. انگار از یه کره دیگه اومدن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:19  توسط فاطمه  | 

حدود یک سال از آخرین پستی که حذف شد می­گذره. یک سال گذشت تا تونستم ذهنم رو از اون "طلسم نحس" رها و با وبلاگم آشتی کنم. تمام مدت حس غریبی داشتم. مثل حس گلی که وقتی یه غریبه بهش دست درازی کرد دیگه قهر میکنه، برای فراموش کردنش با وبلاگ خودم قهر کردم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:5  توسط فاطمه  | 

 

کجای احساسم بنشانم نوک قلم را که هزار تکه است و هر تکه اندیشه ام را به هزار سوی می برد.

از غرور و نشاطم بگویم هنگامیکه دریافتم خواهرم- اول کسی که اندیشه و اشتیاق نوشتن را در من زنده ساخت،  کسی که نیمه شب قلم به دستم می داد تا پا به پایش برای آنچه می خواهم تلاش کنم، کسی که توانم را تا او شدن آنقدر ناچیز می دیدم_ حال با خواندن دست نوشته هایم گریسته؟

از بغض کلامش بگویم که زیرو رویم کرد و آوارش را بر چشمانم نشاند؟ و یا از شادی همزمانم که قابل بودم برای این چند خط حرف دل؟

بگذار اما همه را کنار بگذارم تا بپردازم به آنچه درد این روزهای ماست. به سرمای نهفته در صدایم که تو را وادار به یاد آوری گذشته های شیرین کرد تا شاید پیوند دیرین، پیوندی که حالا دیگر فقط در خواب می بینی و از آن سرمست می شوی دوباره برقرار شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:20  توسط فاطمه  | 

مثل همیشه خسته و گرسنه می رسم خونه. نهار میخورم و ولو میشم روی زمین. چشمامو میبندم و میرم تو فکرای صد من یه غاز همیشه. به مادرم فکر میکنم که توی خواب دلتنگی بی تابش کرده بود. و  به دختر برادرم که مثل همیشه خودشو قاطی بزرگا کرده بود و یه تیکه به عمه ش اومده بود. و من حسابی توی خواب دعواش کرده بودم . جلوی پدرش...   راستی چرا مجید توی این ۸ ماه حتی یک بار هم سراغی از من نگرفته؟ و چرا وقتی زنگ زدم عید رو بهش تبریک بگم با سردی باهام حرف میزد؟ عیبی نداره. باز هم بهش زنگ میزنم . یه بار دیگه تولدش بهش زنگ میزنم. کی بود؟ اووه اردیبهشت . هنوز وقت هست. تازه اواسط فروردینیم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 14:49  توسط فاطمه  | 

 

و گفتی:

"... از شب عاشورا و آن خاموشی و تاریکی و سکون. که حسین پرده از چهره ی رازهای روز بعد برانداخت و یاران را از بند بیعت رهانید. آفتاب که طلوع کرد، از سپاه بیش از هزارش، تنها چند تنی به جا مانده بود."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 12:24  توسط فاطمه  | 

تلخی وداع را چگونه قورت دهم که مزه اش لای دندانِ حافظه ام گیر نکند...

 دوری و دوستی هم برای خود اعتباری پیدا کرده....

 اما من همچنان شارژ میشوم با خاطره ات

 با آنهمه کودکی هايمان

 و من چقدر برایت نوشتم :

 چقدر حقیرند فاصله ها ، وقتی صدایت ، جاده می سازد برای خاکی های دلم.

 و همچنان پابرجاست تلخی وداع..

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 18:1  توسط فاطمه  | 

 

  و من همه اینها را کرده ام. خودت میدانی...
من سفر کرده ام
در جاده خودباوری و خرق عادت گام برداشته ام.
با آدمهای جدید هم صحبت شده ام.
و چشمانم از تازه های درخشنده و خیره کننده مملو شده است.
من زندگی ام را ـ کل زندگی ام راـ که تکراری بود و کسل کننده رها ساختم
و برای مطمئن در نا مطمئن خطر کردم.
تنها برای اینکه دیگر شاد باشم. رها باشم. زنده باشم.
من به ورای رویاهایم سرک کشیدم و هنگامی که عزمش را کردم گوشهایم برای شنیدم هر مصلحتی کر شدند...


  • حالا من اینجا هستم.
    ورای رویا
    ورای مصلحت
    در بطن هزار رنگی و گوناگونی و درخشندگی
    اما ...
    اینها فقط میتوانند باور به آرامی مردن را کمی دشوار سازند مریم.
    اینها فقط میتوانند حواس تو را پرت کنند تا نفهمی ...
    اینها فقط مبتوانند بستر سبزی باشند برای به آرامی مردن اگر...

چشمها را باید شست. جور دیگر باید دید...

بگذار زندگی در نگاه تو باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:46  توسط فاطمه  | 

و از باران با همه شکوه و عظمتش 

نه" به خاطر کفشهای پاره ام"

به خاطر زن باردار چادر نشین همسایه

و به خاطر کودک بی لباسش 

بیزاررررررررررررم

کاش کمی مهربان تر ببارد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 1:47  توسط فاطمه  |