ولی حالا...
مطمئنم امسال هیچ کس همت نمی کنه. همه گرفتارن. من اینجا تنها... آقاجونم دیگه خیلی کم توان شده. خدا همه پدر بزرگها و مادربزرگها رو در امان خودش حفظ کنه. دنیای فعلی دنیای سرد و بی روحیه. اونا تنهای شمع های رو به زوالن که می تونن به لحظاتمون گرما و صفایی از جنس قدریم الایام ببخشن.
اینقدر یلدای امسال سرد و بی روحه که مطمئنم برای فرار از عذابش تبدیلش خواهم کرد به کوتاه ترین شب سال...
سوار اتوبوس میشم. آدرس رو به راننده نشون میدم . راننده فقط به زبان محلی میتونه حرف بزنه با این حال آدرس رو نگاه میکنه و به همون زبان محلی بهم میفهمونه که هر وقت نزدیک شدیم بهت میگم. 10 دقیقه بعد صدام میکنه و دوباره آدرس رو ازم میگیره و پیش خودش نگه میداره. کسی رو صدا میزنه، موبایلشو میده وازش میخواد شمارهای رو که کنار آدرسم نوشته شده بگیره تا راننده صحبت کنه. وقتی ارتباط برقرار میشه. راننده شروع میکنه به صحبت کردن و به زبان تلگو از طرف میپرسه که دقیقا آدرس کجاست . ما الان کجاییم و بهتره که کجا پیادش کنم. ارتباط قطع میشه. اینبار با گوشی خودم شماره رو میگیرم و میدم دستش.
به پایانه که میرسیم. همه پیاده میشن. از من میخواد بمونم. سریع میره با مسئول خط صحبت میکنه و بعد از دقایقی با یه کاغذ بر میگرده. پیاده میشم. یه ریکشا دربست رو صدا میکنه ، کاغذ رو میده دستش و ازش میخواد که دقیقا همینجا من رو پیاده کنه. با یک لبخند و تکون سر بهم اطمینان میده که همه چیز حله. بعد سریع برمیگرده طرف اتوبوس و حرکت میکنه... بیاونکه حتی منتظر تشکر بمونه...
خدای من از شدت عصبانیت گاهی خندم میگیره. آخه تا چه حد یک قوم
میتونن بی سلیقه باشن؟ اگه کفشاشونو مجانی هم بدی به مادربزرگت بازم
نمیپوشه.
میگی لباس وسترن میخوام میگه اکی. میبردت یه آستین چین چینی بهت نشون میده میگه
خوبه؟ میگم وسترن آقا وسترن. میگه اکی اکی. میره یکی دیگه میاره با سه تا پاپیون و
گل گنده میگه بفرمایید! میگیرم میزارمش اونجا میگم دستت درد نکنه. ولش کن این
شلوار لی رو قدشو کوتاه میکنی؟ نشونشم میدم تا کجا. میگه اکی طولشو میزاره تو
(باریکش میکنه) میگه اینطوری؟!!!
در مورد پسند. نمیتونم بگم پسند مردم اینطوره. چون بارها دیدم چیزی رو که تو یه فروشگاه خوشم اومده، ازش خیلی کمه یا دورش رو کلی مشتری هندی گرفته. پس ظاهرا مشتری زیبایی رو میفهمه. ولی من نمیدونم فروشنده جماعت اینجا چرا اینقدر خنگ... بد سلیقه... و چشم و گوش بستس. انگار از یه کره دیگه اومدن.
حدود یک سال از آخرین پستی که حذف شد میگذره. یک سال گذشت تا تونستم ذهنم رو از اون "طلسم نحس" رها و با وبلاگم آشتی کنم. تمام مدت حس غریبی داشتم. مثل حس گلی که وقتی یه غریبه بهش دست درازی کرد دیگه قهر میکنه، برای فراموش کردنش با وبلاگ خودم قهر کردم.
کجای احساسم بنشانم نوک قلم را که هزار تکه است و هر تکه اندیشه ام را به هزار سوی می برد.
از غرور و نشاطم بگویم هنگامیکه دریافتم خواهرم- اول کسی که اندیشه و اشتیاق نوشتن را در من زنده ساخت، کسی که نیمه شب قلم به دستم می داد تا پا به پایش برای آنچه می خواهم تلاش کنم، کسی که توانم را تا او شدن آنقدر ناچیز می دیدم_ حال با خواندن دست نوشته هایم گریسته؟
از بغض کلامش بگویم که زیرو رویم کرد و آوارش را بر چشمانم نشاند؟ و یا از شادی همزمانم که قابل بودم برای این چند خط حرف دل؟
بگذار اما همه را کنار بگذارم تا بپردازم به آنچه درد این روزهای ماست. به سرمای نهفته در صدایم که تو را وادار به یاد آوری گذشته های شیرین کرد تا شاید پیوند دیرین، پیوندی که حالا دیگر فقط در خواب می بینی و از آن سرمست می شوی دوباره برقرار شود.
و گفتی:
"... از شب عاشورا و آن خاموشی و تاریکی و سکون. که حسین پرده از چهره ی رازهای روز بعد برانداخت و یاران را از بند بیعت رهانید. آفتاب که طلوع کرد، از سپاه بیش از هزارش، تنها چند تنی به جا مانده بود."
تلخی وداع را چگونه قورت دهم که مزه اش لای دندانِ حافظه ام گیر نکند...
دوری و دوستی هم برای خود اعتباری پیدا کرده....
اما من همچنان شارژ میشوم با خاطره ات
با آنهمه کودکی هايمان
و من چقدر برایت نوشتم :
چقدر حقیرند فاصله ها ، وقتی صدایت ، جاده می سازد برای خاکی های دلم.
و همچنان پابرجاست تلخی وداع..
و من همه اینها را کرده ام. خودت میدانی...
من سفر کرده ام
در جاده خودباوری و خرق عادت گام برداشته ام.
با آدمهای جدید هم صحبت شده ام.
و چشمانم از تازه های درخشنده و خیره کننده مملو شده است.
من زندگی ام را ـ کل زندگی ام راـ که تکراری بود و کسل کننده رها ساختم
و برای مطمئن در نا مطمئن خطر کردم.
تنها برای اینکه دیگر شاد باشم. رها باشم. زنده باشم.
من به ورای رویاهایم سرک کشیدم و هنگامی که عزمش را کردم گوشهایم برای شنیدم هر مصلحتی کر شدند...
چشمها را باید شست. جور دیگر باید دید...
بگذار زندگی در نگاه تو باشد...
نه" به خاطر کفشهای پاره ام"
به خاطر زن باردار چادر نشین همسایه
و به خاطر کودک بی لباسش
بیزاررررررررررررم
کاش کمی مهربان تر ببارد